X
تبلیغات
رایتل

تلنگر

پسر شهید روشن درگوش رهبری چه گفت؟

اما... وقتی بابام بیاد و بفهمه شما خونمون اومدید و اون نبوده ،خیلی ناراحت می شه . شاید هم اونقدر ناراحت بشه که تا چند روز دیگه به حرفام گوش نده... اما نه! بابا مصطفام خیلی مهربونه... وقتی بیاد و بوی عطر شما رو ببینه که توی خونه و محلمون پیچیده، مطمئنم به همه حرفام گوش می ده.
مشرق--- سلام آقاجون! من چارسالمه. من شما رو خیلی دوست دارم. خیلی خوشحالم که امشب اومدی خونمون. فقط نمی دونم چرا بابا مصطفام هنوز نیومده.
مامانم میگه بابات رفته یه مسافرت و شاید به این زودی ها نیاد. اما نمی دونم چرا وقتی این حرفو به من می زنه روشو از من برمی گردونه و شونه هاش تکون می خوره و بعد که من می رم تا از جلو صورتشو ببینم، چشماش خیلی قرمز شده و صورتش هم خیسه!
این روزا مامانم خیلی صورتشو می شوره.نمی دونم چرا نگاش یا به منه یا به قاب های رو تاقچه و یا به در خونمون که بابا زنگ بزنه.

امشب که شما اومدی خونمون من می خوام یه رازو به شما بگم. من و بابام چند روز قبل یه قول مردونه به هم دادیم. اون شبی که بابام می خواست بره مسافرت یواشکی در گوشم گفت من و تو مثل دو تا مرد باید با هم صحبت کنیم و قول هایی به هم بدیم و هیچ کسی هم از اون با خبر نشه. من هم به اون قول مردونه دادم و حتی به مامانم هم نگفتم.
بابا مصطفام با دو تا دستاش شونه هامو چسبید و صورتشو آورد دم گوشمو گفت: پسرم تو دیگه بزرگ شدی و مرد این خونه ای. باید به من قول بدی مثل یه مرد به مامانت کمک کنی. مامانتو اذیت نکنی. به حرفاش گوش بدی. بهش کمک کنی و نذاری یه وقتی از دست تو ناراحت بشه. منم گفتم بابا یه شرط داره و اون اینه که وقتی از مسافرت برگشتی اون ماشین پلیس چراغ دارو برام بخری.

تو این چند روزی که بابا مصطفام نیست دلم خیلی براش تنگ شده مخصوصا برا اون خنده هاش. اما عیبی نداره... من هم هر وقت دلم براش تنگ می شه مثل بابام میام لب تاقچه و به عکس شما نگاه می کنم.
آخه بابا مصطفام هر وقت خیلی خسته بود و ناراحت، می اومد کنار تاقچه و با شما صحبت می کرد. نزدیک شما که میومد لبهاش تکون می خورد. بعضی وقت ها هم که خیلی خسته بود شونه هاشم تکون می خورد. فکر کنم مامانم هم این روزها خیلی خسته است که مثل بابام شونه هاش تکون می خوره و چشماش قرمز می شه!
بابام با شما آهسته صحبت می کرد. من که چیزی از حرف های شما دو نفر سر در نمی آرم اما اینو می دونم بابا مصطفام هر وقت با شما صحبت می کرد تا خیلی روزای بعد خوشحال بود. اگه ده شب هم کار می کرد عین خیالش نبود.
فکرشو کن اگه بابام مسافرت نبود و امشب خونه بود و شما رو می دید دیگه چی می شد. از خوشحالی بال درمیاورد و دیگه هر چی من بهش می گفتم ، می گفت چشب پسرم ،چشب عزیزم. هر چی می خواستم برام می خرید. من یه ماشین پلیس می خام که دشمنا رو تعقیب کنم. اما بابام میگه بزار بزرگتر بشی اونوقت برات می خرم.
اما... وقتی بابام بیاد و بفهمه شما خونمون اومدید و اون نبوده ،خیلی ناراحت می شه . شاید هم اونقدر ناراحت بشه که تا چند روز دیگه به حرفام گوش نده... اما نه! بابا مصطفام خیلی مهربونه... وقتی بیاد و بوی عطر شما رو ببینه که توی خونه و محلمون پیچیده، مطمئنم به همه حرفام گوش می ده. بابام میگه شما بوی بهشت میدی. بابام همیشه از بهشت میگه...یه وقت نکنه این دفعه که مسافرت رفته، رفته باشه بهشت...!

تاریخ ارسال: چهارشنبه 5 بهمن‌ماه سال 1390 ساعت 03:22 ب.ظ | نویسنده: انجمن اسلامی | چاپ مطلب
نظرات (8)
یکشنبه 9 بهمن‌ماه سال 1390 03:31 ب.ظ
محمد
امتیاز: 0 0
لینک نظر
کی ازین حرفا سر در میاره پسر...! مثل اینکه نمی دونی امروز تو جامعه ی ما چ خبره...!!!!!!!!!!!! با این حال خسته نباشی...خوب بود
دوشنبه 10 بهمن‌ماه سال 1390 07:41 ب.ظ
میم.اعشا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
ما زنده به آنیم که ارام نگیریم
موجیم که آسودگی ما عدم ماست
چهارشنبه 19 بهمن‌ماه سال 1390 01:49 ب.ظ
طهورا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام بدجور به روزم!

یکیش فاتح خیبر است خوشحال میشم یه سر بیای!
چهارشنبه 26 بهمن‌ماه سال 1390 02:21 ب.ظ
بازرگان
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام
وبلاگ خوب و پرمحتوایی دارید بهتون تبریک میگم.
این مطلب هم خیلی قشنگ بود.تمایل داشتم که فیلمشو حتما ببینم اگه پیداکردیدحتماتوولاگتون بذارید.خیلی خوب میشه.
خوشحال میشم درمورد وبلاگم نظر بدین.کم و کاستیاشو برام بگید.میدونم که به وبلاگ شما نمیرسه.
موفق و موید باشید.
التماس دعا
جمعه 28 بهمن‌ماه سال 1390 11:58 ب.ظ
علی
امتیاز: 0 0
لینک نظر
خدا خیرتون بده ان شا الله
یکشنبه 7 اسفند‌ماه سال 1390 10:18 ب.ظ
طهورا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام.
همونطور که مسنحضر هستیدهر روز با پوسترها یی در رابطه با انتخابات که حاوی گزیده سخنان امام راحل قدس سره و مقام معظم رهبری می باشد به روز هستم. با نشر این این پوستر ها بیایید در جنبش وبلاگی انتخابات سهیم شویم

از طرف وبلاگ میثاق با ولایت
چهارشنبه 10 اسفند‌ماه سال 1390 07:44 ب.ظ
امیر قافله عشق
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام.
خیلی مطلب زیبا و دلنشین و البته غم انگیز بود.
خیلی ممنونم که دارید در راستای اهداف اسلامی زحمت میکشد.
ممنونم از همه زحماتتون.
واقعا ممنونم.
پاسخ:
سلام دوست عزیز اختیار دارید!
سه‌شنبه 23 اسفند‌ماه سال 1390 06:22 ب.ظ
طهورا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام

خسته نباشید

خدا قوت

با "کاروان الی بیت المقدس " به روزم[لبخند]
پاسخ:
سلام موفق باشید...
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد